دیشب خوابهای خیلی بدی میدیدم و حتی بیدار شدن و دوباره خوابیدن چاره نبود. خوابها واقعی به نظر میومدن و برای من بیچاره که تو خواب فکر میکردم عین واقعیته فشار روانی زیادی داشت. بیدار که شدم انقدر تحت تاثیر بودم که اگر حرف میزدم پرخاش میکردم و اگر زبون به دهن میگرفتم تا خرتناق غرق بغض میشدم.
موقع شستن ظرفهای ناهار به از دست دادن دوست چندین و چند سالهم فکر میکردم و به این فکر کردم باید عاقلانه عمل کنم.
بعد به حجم زیاد درسها و استادهای خشمگینم(!) فکر کردم و سعی کردم به زور هم که شده یک مقدار درس بخونم و بعد از کلاس عصر هم بعد از چند روز کسالت دوباره گیتار دست گرفتم. پیشرفت داشتم اما دغدغه الآنم که نسبت به صبح خیلی فرق کرده چیه؟ چطور از نت فا بپرم رو نت سل؟ کاش انگشتام یه کوچولو بلندتر بود.
پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۰
20:43