[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

چرا شب‌ها ترسناک‌تر از روزهان؟

نشسته تمام تلاششو میکنه راهکار بده به منی که میگم دلم میخواد یه اتفاق خیلی خوب بیوفته اما هر اتفاقی رو که تصور میکنم، عمیقا خوشحالم نمیکنه. هیچ چیزی نمیتونه عمیقا ناراحت یا عمیقا خوشحالم کنه.

من دارم از افسردگی رنج میبرم و سوگی که ازش فرار کردم داره خفتم میکنه و اون هیچ درکی نداره. خوشحالم که درکی نداره و کمی هم بهش غبطه میخورم که تاحالا تو تمام زندگیش چنین غم و استیصالی رو تجربه نکرده و چنین راهکارهای بی‌ربطی میده. میگه راه برو، بدو، آخرین بار که دویدی ۵ سالت بود؟

میگم آخرین بار که دوویدم چندماه پیش بود. برای بغل کردن جسم بی جون بابام چون هنوز گرم بود و میخواستم بهش برسم.

سکوت میکنه چون تازه انگار متوجه شده غم من از چه جنسیه.

من هنوز تقریبا هر شب کابوس میبینم. صبح ها که از خواب بیدار میشم انگار تمام شب رو کار فیزیکی کردم و خسته‌م. روزها از شدت استیصال و بیچارگی و ترس از آینده مدام دوندون‌هامو بهم فشار میدم. تو جمع دوستهام یکهو ساکت میشم و از ترس اینکه بخاطر این موضوع بی حال بودنم کم کم کنارم بذارن پیشنهاد بیرون رفتن نمیدم زیاد. میترسم پول خرج خریداری غیرو ضروری کنم و تمام سعی‌م اینه به زورم شد کمی پس انداز کنم. از اینکه اتفاقی برای مامانم بیوفته نهایت وحشت رو دارم. از بعد بابا ویرون شدم. فکر میکردم قدری مستقل شدم که ترسی نداشته باشم ولی تو این اوضاع بد اقتصاد و داغون دارم از هم میپاشم. من حتی از اینکه بخوام برم تراپی و بعدش برای یه کار ضروری پول کم بیارم مثل سگ میترسم. دارم داغون میشم و حتی نمیتونم از خانواده داغ دیدم کمک بخوام چون اونا حالشون بدتر از منه. هیچ کدوپ از دوستام حال منو درک نمیکنن چون خدا رو هزاااار مرتبه شکر و گوش شیطون کر چنین غمی رو تجربه نکردن. من حالم اون قدری بده که نمیفهمم دارم چیکار میکنم، فقط از چهار دیواری اتاقم مستقیم میرم تو چهاردیواری کلاسم. دقیقا هم از سمتی از خیابونها رد میشم که همیشه رد میشم بدون تغییر دادن جهتی. بدون اینکه حتی ۵ دقیقه اینور و اونور بشه. اشتباه میکنم با کسی آشنا نمیشم. از طرفی با این کار دارم از خودم محافظت میکنم چون کسی دیگه حال آشنایی واقعی و دلی نداره و نمیخوام آسیب ببینم.

من بعد اینکه عزیزم رو، بخشی از وجودم رو گذاشتم زیر خاک سرد و برگشتم خونه دیگه هیچوقت نتونستم مثل قبل بشم. من که بخاطر خرید یک کاغذ کادو هم کلی خوشحال میشدم و اتاقم یه بخشی از کاغذ کادو های مختلف داشت، الان حتی زورم میاد برم برای تولد رفیقم کاغذ کادو بخرم هدیه شو کادوپیچ کنم. من تو محل کارم به زور حرف میزنم که نگن خودشو میگیره یا هرچیزی. توانم رو میذارم تا لبخند تصنعی رو لبام باشه برای شاگردام. من نمیدونم بابا داره از اون دنیا نگام میکنه یا نه، من نمیدونم حواسش بهم هست یا نه. حتی نمیدونم خدا مراقبمه به فکرمه یا نه. من فقط آسیب دیدم و حتی نمیدونم چطور باید آسیب رو ترمیم کنم. فکر میکردم گذر زمان میتونه تسکین بده اما خیال پوچ بود. من نمیدونم چیکار کنم. دلم برای بابا تنگه. بالشتی که یه روز پر بود از موهای ریز بابا که بخاطر شیمی‌درمانی میریخت، حالا قطره قطره از اشکهای من خیسه. چقدر زندگی بی‌رحمه. کاش بابا بود.

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴
0:54
درحال بارگذاری..