یه پیرمرد گوگولی تخت بغلی باباست. عصا داره، کلاه داره و تیپیکال پدربزرگهایی هست که بچگی ها تو کتاب قصههامون ازش میخوندیم. بیماره و صبوره، آگاهه که توان سابق رو نداره و باید با بچههاش همکاری کنه. روحیه داره. میدونه چطور حرف بزنه، لباساش تمیز و مرتبه. نکته بامزه اینکه امشب نوهش همراهش مونده. فکر کن انقدر خوب باشی که نوهت همراهت بمونه. البته که خودش به تنهایی از پس کارهاش برمیاد و نوهش گرفته خوابیده. ماسک رو هم از صورتش درنمیاره و مراقب سلامتیش هست. حسرتم اینه که کاش بابا یه زندگی معمولی داشت، به پیری میرسید و اونقدری عمر کنه که از شانس دوبارهای که بهش داده شده استفاده کنه برای یه زندگی شادتر.
پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۴
1:1
درحال بارگذاری..