[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

این تابستان

فکر می‌کردم حالا که بهار با این شلوغیش داره تموم میشه، کارهای سرشلوغی منم تموم میشه و چند روز نفس راحت می‌کشم.

یه نگاه به برنامه تیرماه و تابستونم انداختم، یعنی واقعا هیچ تعطیلات رسمی هم نیست؟!

خیلی کارها هست که باید انجام بدم و هنوز اول راهم. تابستون باید جدی‌تر به زندگیم فکر کنم. باید خودم رو پیدا کنم. از خودم کیلومتر‌ها فاصله دارم. پریشونی ذهنم روی محیط بیرونی زندگیم اثر گذاشته. یه نگاه به اتاقم میندازم، شلوغ، نامرتب و حتی چینش و دیزاینی هم تو اتاقم وجود نداره که بخوام بگم دیزاینش بی‌سلیقه‌ست.

کاش این دانشگاه کوفتی تموم بشه. می‌دونم تموم شدنش معجزه نمی‌کنه و من برای تیک زدن اهدافم تو to do list باید تلاش و استمرار داشته باشم. میدونم اینا رو چون تینیجر نیستم که فکر کنم این تابستونو می‌ترکونم، این تعطیلات عیدو میترکونم، بعد کنکور دنیا مال منه و از اینجور حرفها. دانشگاه فقط یه بار بزرگیه رو دوشم. از دوران کارشناسیم بیشتر از دوران راهنماییم متنفرم. دوران راهنماییم حداقل اتاقم حاشیه امنم بود، مامنم بود، تراپی میکردم خودمو تو اتاقم ولی حالا، گیجم، گمم، ترسو ام حتی تو همون اتاق قدیمیم.

برگرد به خودت.

شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲
12:44