[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

حقایق یکی پشت اون یکی محکم و چکشی خوردن تو صورتم دوباره. دلم شکست؟ بله. بغض کردم؟ بله. انگار آب جوش ریختن سرم؟ بله. گریه کردم؟ خیر!

چندماهه نمیتونم گریه کنم. تراپیستم خیلی عادی گفته"سر شدی". انگار گفته هوا امروز بارونیه. یا ابریه. یا آفتابیه.

هنوز نمیدونم چقدر حرفه‌ای هست، ولی واقعا معنی سر شدن اینه که بعد یه اتفاق تلخ، خونسرد بشینم عکسای بانو دی آرماس رو نگاه کنم؟ و البته پیش خودم حتی روم نشه بگم من یک هزارم زیبایی ش هم ندارم ؟

این وحشتناک نیست که نمیتونم گریه کنم؟

من فکر میکنم خیلی وحشتناکه. حتی وحشتناک تر از پس زده شدن توسط چند تا آدم مختلف که دوست داشتی دوستت داشته باشن.

انگار که روی این کره زمین، فقط من و چند نفر دیگه دوست نداشتنیم. قلبم شکسته. من میتونم قلب شکسته‌م رو ببینم.

پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲
20:14
درحال بارگذاری..