از مامانم پرسیدم. یادش بود. گفت موقع ورود به کلاس باهات نیومدم داخل، لج کردی که بیام.
یادم اومد. مامانا و بچهها کنار هم نشسته بودن، من وحشت کرده بودم تو اون جمع بین اون همه غریبه و مامانایی که قدشون ۲ برابر من بود و نمیشناختمشون. مامانم داشت تنهام میذاشت.
شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۲
21:1
درحال بارگذاری..