[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

یه چهل دیقه ای بیکار و تنهام. اومدم کتابخونه دانشگاه وقتم پر بشه. این کتابخونه یه مامنه برام. ویوی قشنگی هم داره. فرصت کنم عکسشو میذارم.

کلاسای دانشگام تموم شده و منتظر بچه هام که برگردم خونه. بعدش یه ناهار و استراحت کوچولو و درنهایت سرکار. حس میکنم امروز تو کلاس یکم فشار روم باشه؛ بخاطر همین دارم همه زورمو میزنم استرس کمتری به خودم وارد کنم. سر همین موضوع میخوام زودتر برم سرکار.

ببینم میتونم یکم کارای کلاسمو بکنم تو کتابخونه یا نه.

مضطربم.

سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۲
11:58
درحال بارگذاری..