از یک ربع به ۶ صبح بیدارم. اسنپ پیدا کردن و رفتن به دانشگاه خیلی سخت شده. اسنپ کمتر شده، کرایه ها رفته بالاتر. تاکسی هم نیست و کم شده.
سر ۲ تا کلاس خسته کننده نشستم و آخر کلاس ۸ صبح به حدی گرسنه بودم که رفتم ساندویچ خریدم. کاش این استاده انقد طولانی نگه نداره. حتی استادای کلاسای دیگه هم از دستش خسته شدن.
بعد از کلاسا، بدو بدو رفتیم آشغال فروشی تا من لباس بخرم. دنبال یه شومیز ساده شبیه پیراهن مردانه مشکی بودم. یافتم. پرو کردم. دوستام گفتن برندار خیلی ساده ست. ورداشتم. حساب کردم. اومدم خونه. مامانم گفت جنس نداره. خواهرم گفت جنس نداره. با همه این اوصاف از خریدش چندان پشیمون نیستم.
تندی اسنپ هماهنگ کردم با بچه ها برگشتم خونه. تو راه انقدر خسته بودم چند دیقه ای رو خوبیدم.
رسیدم خونه، لباسامو تند تند عوض کردم دست و رومو شستم و ناهار خوردم و الان بتونم ۲۰ دیقه میخوام بخوابم.
بعدشم باید برم سر کلاس تا شب.
خوبی ۳ شنبه ها برای من اینه که آخر هفته ست !
این بود انشای من.
بسیار خسته م