[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

باید تو هم مشتاق باشی.

من بیخود ترس از دست دادن ندارم

هر سری ترسیدم از از دست دادن چیزی یا فردی، بعدش بهم ثابت شد که از دستش میدم و از دست دادم. مهم نبود انگار چقدر برای نگه داشتنش رنج کشیدم، چقدر اشتیاق داشتنش رو داشتم. انگار خواست و میل من مهم نبود. انگار که اگر بنا بود به شکستن قلب یکی بین ما ۲ نفر، اون فرد باید من میبودم اون هم به این قید و شرط که لام تا کام حرف نزنم از دردی که به سینه م وارد شده چون خلاف ادب و فرهنگه. انقدر که نفهمه من رنجیدم من ناراحت شدم و قلبم شکسته.

ولی میدونی چی شده؟ بزرگ شدم، یاد گرفتم هر چقدر مشتاق باشم و اون فرد نه، چشمام رو ببندم رو همه زحمات و تلاشی که برای داشتنش کشیدم. تو یک لحظه خاکستر و دود میشه هر محبتی که بوده.

سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱
0:23
درحال بارگذاری..