امروز قرار نبود به گریه ختم بشه.
رزهای خشک شده روی میزم رو دید و گفت حتما این گلها رو یه مرد برات خریده.
نفهمیدم چطور شد، فقط حس کردم یه بغض گنده تو گلومه که داره از چشمام میزنه بیرون. ۴۵ دقیقه گریه کردم. ۴۵ دقیقه فکر کردم و گریه کردم. ۴۵ دقیقه گذشت و فکر کردم انتخابات ساده ما میتونن باعث بشن ۲ سال و خردهای بعد تو یه شب تابستونی، یه جمله ساده باعث بشه یه زخمی از توی قلبت سر باز کنه و اشک بشه توی چشمات. امروز قرار نبود به گریه ختم بشه. آخرین باری که گریه کردم رو یادم نمیاد.
جمعه یازدهم شهریور ۱۴۰۱
0:47
درحال بارگذاری..